خاطراتي از كودكان استثنايي« مقاله»
بازنگری : 7/8/86 ساعت : 05/11 چقدر زود تاثير مي پذيرند ! كلاس اول دبستان تدريس مي كردم و دانش آموزاني داشتم كه عمدتا ناسازگار بودند اما هوش خوبي ( به نسبت همسالان ) داشتند .يك روز به يكي از آنها كلمه داده بودم تا جمله بسازد . آن كلمه «كباب» بود . فرداي آن روز با ناباوري ديدم كه در جلوي اين كلمه اين عبارت آمده است : آخوند كباب مي خورد؟! بسيار متعجب شدم اما نكته اي راهم به خوبي متوجه شدم و آن اين كه: چقدر زود تاثير مي پذيرند .
رفته بوديم شهرستان ! صبح شنبه بود . مطابق معمول مشغول ديدن تكاليف بودم در ضمن از يكي از دانش آموزان كه از اهالي يك روستا بود پرسيدم : فلاني روز پنج شنبه كجا بودي؟ او گفت آقا اجازه رفته بوديم شهرستان! به هر نفر دو تا ! طرحي در مدرسه ريخته بوديم كه اگر هر دانش آموز به موقع در نماز جماعت حاضر شود يا تكاليفش را درست انجام دهد به او ژتوني بدهيم او با جمع كردن سه تا از اين ژتونها مي توانست از مغازه روبروي مدرسه خريد كند . يك روز در ساعت نماز جماعت بوديم و بچه ها بادستهاي بلند كرده مشغول دعا خواندن بودند كه ژتون دادن را شروع كردم اما چون دو تا از دستهاي آنها با هم بالا بود در هركدام از دستها يك ژتون گذاشتم بعد از اين كه كلي ژتون داده بودم تازه فهميدم چه شده بله آن روز به هر نفر دو تا داده بودم .اين هم از مزاياي معلم استثناي شدن هست ديگر ! آقا من مي فهمم ! دردفتر با معلمها مشغول صحبت بودم كه بحث از يكي از دانش آموزان شد كه خيلي شرور بود آنها مي گفتند كه بايد اورا تنبيه كنيم اما من ميگفتم كه نه ولش كنيد اين كه نمي فهمد . وقتي زنگ كلاس خورد همان دانش آموز پيش من آمد و گفت : «آقا من ميفهمم ! من مثل بت پرستان زمان حضرت ابراهيم(ع) نيستم كه بعد از شكستن بتشان باز هم نفهميدند» از آن روز به بعد اين دانش آموز متحول شد تا عبرتي براي ما باشد...
|